تبليغاتX
کافه نیمه شب

حالا دیدار ما به همان پاییز غم انگیز آشنا
دیدار ما به همان نیمه شب مه آلود همیشگی
حوالی همان رویای نا تمام دور دست.
 دیدار من و تو
دور از باد
در پنهان ترین عبور
در امتداد رد نقره ای ماه...
اصلا دیدار ما همین جا کنار دلتنگی همین کافه
روی صندلی های خسته ی  قدیمی
به احترام سکوت ساده ی نگاه...
بی بغض...
بی اشک...

تنها تکرار همان خیال و خاطره...
.
.
پس دستت را به دست اولین ستاره ای که می درخشد بسپار
و به نشانی خیال و خاطره بیا.
رویای نا تمام این کافه
با دست های تو , همیشگی ست...

 

 

احتمال گریستن ما بسیار است!

"نه من سراغ شعر می روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
خسته ام
خسته ...
"

 

بگذار همین بمانم
سکوت ِ خسته ی هر نیمه شب
به وقت  ِ چشمانت...
.
.
.

 

و بهار می آید به استقبال این روزهای گمشده در تنهایی
بهار می آید و مرا با اندوه بیست دو شمع سپید تنها می گذارد
و چشمان خسته ی من سلام می کند به خاکستری های دور
.
.
عطرمحزون بهار های نارنج
در بهار خالی از دست های تو
بوی تلخ قهوه
و اندوه بیست دو شمع سپید
و بهار می آید...
و بهار می آید...
و بهار ...

پ.ن:چهارمین روز بهار را فراموش کن
و در ذهن خود چنین تصور کن:
غریبه ای در تاریکی شب برای خود شمع روشن کرده است!...

 

رهایم مکن
اگر تو بروی
که می دانم باید بروی
من تا سلام دوباره مان
آهسته آهسته خواهم مرد
به چشم هایم نگاه نکن
من نخواهم گریست
امشب باید بروی
من نخواهم گریست
اما تا سلام دوباره مان آهسته آهسته خواهم مرد!
رهایم مکن
وقتی ستاره ها آرام آرام محو می شوند
و مه میانمان آغاز می شود
به سایه ام نگاه کن
روی دیوار
کنار پیاده روی خیس از باران
به سایه ام نگاه کن
دیگر در پناه سایه ات نیست
دور افتاده است
رهایم مکن
اگر تو بروی
من آهسته آهسته خواهم مرد
می دانم
تنها چند دقیقه ی دیگر برای رفتن باقی ست
برای مه که کامل شود
رهایم مکن
دیگر تو را نخواهم دید
وقتی چراغ های پیاده رو آهسته آهسته در مه محو می شوند....

 

خواستم نگذارم گیسوانت بلندتر شود
و از شانه هایت فرو ریزد
و حصار اندوهی شود
بر زندگیم
اما موهایت آرزویم را در هم ریخت
و همچنان بلند ماند
از تن تو خواستم تا رویای آیینه را
بیدار نکند
اما گوش به حرف من نداد
و همچنان زیبا ماند
خواستم قانع کنم عشقت را
که یک سال مرخصی
در کناره ی دریایی،یا بر قله کوهی
به سود هر دو ماست
اما عشق تو چمدان ها را بر پیاده رو کوبید
و گفت با من نمی آید !

                               "نزار قبانی"


پ ن:هیچ کس فنجان قهوه ام را نخوانده است
قهوه ات را سر بکش
و برو !!!

 

سایه
دیوار
و چای که روی میز سرد می شود
فنجان چای روی میز با دستانم هزاران سال  ِ بی تو فاصله دارد!
من و پنجره می دانیم
فصل آمدنت در هیچ تقویمی نیامده...
پاییز بر شاخه ها محو شد
برف کم کم آب می شود
بهار از خواب بیدارت کنم ؟!
روزهای هفته سال هاست ،دیگر رسیدنت را حدس نمی زنند
زمستانی که تو را برد ،هرگز باز نگشت
یادت هست؟!
من فقط تو را در پاییز صدا کردم...باران می آمد
تمام  ِ آن پاییز ،من و تو چتر نداشتیم
باران می آمد !
.....
من
سایه
دیوار
و چای که روی میز سرد می شود
شاید دستانم تاخیر داشت
که خیالت شبی
در یک مهتاب
از شاخه پرید...

 

بیا امشب
تمام دانه های برف را
از پشت پنجره بشماریم!
"که نه دیگر فصل تکرار می شود
نه دیگر ما تکرار می شویم"

+"تو" را در "برف" می خواستم!

 

 

باد نشانی ها را با خود برد
که کلاغ قصه به خانه اش نرسید !
فصل ِ آخر  ِداستان
تا همیشه ادامه دارد!
تنهایی!
تنهایی...
ت ن ه ا ی ی...!

 

پاییز می رود...
تو می روی....
و نگاهت را از انتظار چشمهایم بر می گردانی
و نمی دانی
کسی به اندازه ی تمام  ِ پاییزهای امده،
پشت خواب پلک هایت ، قدم می زند !
چشم هایت کم کم ، کم می شوند !
و این را تنها من می دانم و من !
پاییز می رود....
و کسی را ارام و بی صدا می برد....
میان سایه ها گمش می کند !
پاییز می رود....
تو می روی....


" تو !
تویی که هیچگاه نمی خوانی اش !!!
جایی میان ِ دلت، این واژه ها را خاک کن،
تا در غربت  ِ همیشگی  ِ خاطرت ،
                                           تشنه نمیرند !!! "

 

چند سطر،مانده؟!
تا سطر  ِ اخر  ِ شعرهایم؟!
این سطرهای مانده،در سیاهی دیوارهای این کافه،جایی برای نشستن می خواهند
تنها این سطرهای مانده
تا خواب  ِآخرین خطوط ِ قهوه در ته ِ فنجان،باقیست
این سطرها،تمام که شوند
خطوط ِ قهوه که به خواب روند
این دیوارهای  ِتاریک هم که پاک شوند،
مگر سطرهای  "ِتو" از دلم پاک می شوند؟!...
از سطرهای  ِدلت بالا می روم
انقدر بالا که گم می شوم میان  ِلبخندها،نوازش ها،خاطره ها،خیال ها...
نمی دانی!
چقدر دلم ، دل می خواهد!!!
دلی برای رفتن!
دلی برای پریدن از سطرهای  ِدلت!... بی بال!
کاش دلی بود
کاش دستی بود
تا که این دل را بردارد و بگذارد روی  ِدوش! و دور شود...
دور.....
دور....
دور...
انقدر دور،تا گم شود در شب  ِچشمانت،که می دانم تمام شدنی نیست
سطرهای مانده بر دیوار
سطرهای مانده ی شعر
تمام شد!
اما سطرهای دلت مگر تمام می شوند؟!!!


+ با گوش  ِ دلت می شنوی،... می دانم...

 

پنجره بر دیوار
پاییز  ِ حزن انگیز  ِ چشمانم !
کسی ارام و بی صدا از خیال  ِ باغ عبور می کند شبی
و اکنون نیمکت  ِکهنه,خاطرات  ِدورش را از یاد برده است
کجاست این همه خیال هایی که می ایند ؟!
کجاست این امده ای که می اید و دیگر نمی اید ؟!
........
پنجره بر دیوار
این نمایش ِ دلگیر  ِ خیال و خاطره
تنهاست !
تنها تر از غربت  ِافتادن  ِ یک برگ
........
پاییز  ِ حزن انگیز  ِ چشمانم همیشگی ست !
انجا که رویاهایم ناتمام می ماند...
و کسی ارام و بی صدا
از خیال  ِ باغ عبور می کند شبی...

     

 

از تمام  ِ قصه ی من و تو
تنها قاب ِ عکسی می ماند
معلق
میان ٍ مِه و ماه !
پیاده امدیم شبی
از ارتفاع ِ بی خبری ِ هرچه دوست داشتن است!
و حال در این ناگهانگی
در سایه گاه ِ سرد ِ این بی نهایت ِ سکوت
معلق
میان ِ مِه و ماه پرسه می زنیم
من میدانم!
تو از هر سوی که دور شوی
باز نُتِ اخر ٍ قدم هایت به دل نخواهد نشست!
و تو می دانی!
هزار بار هم که بشمارم
باز این ستاره ها ما را به خانه ی خواب و خاطره نمی رسانند
حال که از تمام  ِ قصه ی من و تو
تنها قاب ِ عکسی می ماند
معلق میان ِ مِه و ماه!
بگذار در بی وزنی ِ عشق
جاذبه ی لمس ِ دستانمان,دست نیافتنی باشد!
و این تراکم  ِ تنهایی, میان ِ من و تو...
تا ابدیت,جاری......

 

شاید شبی
مِه از اسمان می اید
میان من و تو
اهسته اهسته پراکنده می شود!
شاید شبی
اهسته اهسته گم می شویم در مِه!
شاید شبی
اهسته اهسته دور می شویم
شاید اهسته اهسته ابر می شویم و می باریم
بر هزاره های پیش ِ رو
بر قرن های نیامده ی بی من... بی تو...
....
شاید شبی
      اهسته اهسته...
             شعر می شویم!

 

تقصیر "تو" نیست

که در غبار چشمانم

گم شده ای ! ...

 

 

من در خیابانِ نمی دانم چندم؟!...
و تو در آن دیگری!
برف می بارد بر تنهاییمان
در سکوت نیمه شب
برف می بارد
و ردپاها را از خاطره ی خیابان پاک می کند
که لحظه لحظه چشمان من نمناک می شوند
و قدم های تو خسته!
........
حالا که این خیابان،نشانی ها را اشتباه می دهد
و شب همچنان ادامه دارد
بگذار خود را به لحظه ای از فراموشی ِ چشمانت بسپارم
فقط یک بار
یک لحظه
خاطره ی نگاهت را از تشویش چشمانم دور کن...
تا بی دغدغه ی خیالت،
در سیاهی ِخیابانِ بی خاطره هامان گم شوم
برای همیشه!
بیا و مرا در میانه ی را تنها بگذار
انجا که من در خیابانِ نمی دانم چندم؟!...
و تو در ان دیگری،رد پاها را دنبال می کنیم
مرا در میانه ی راه تنها بگذار
پیش از انکه به پایانش نزدیک شویم
من می دانم!
قصه ی این خیابان،... تلخ تمام می شود...

 

 

 

نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد
نمی شود که تو باشی, به مهربانی مهتاب
در ان زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید
نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو!
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
محبوبه های شب هم باشند
نمی شود که تو باشی,شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی,ترانه هم باشد
......
نمی شود,می دانم!
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

شاعر:؟!...

پ.ن:برای نم چشمانت...

 

نوازش های اثیری تو
روح خسته ی من
....
"شبی"
در وراء خواب
در پشت ابر ستاره ها
اهسته از خاطرت محو می شوم
قول می دهم...

 

  

   من نمی دانم؟!...
   تو در بطن کدام ثانیه ی بودنم ایستاده ای
   که خیالت هر شب
   خواب این واژه ها را مغشوش می کند!
   من نمی دانم؟!...
   خاطره ی خنده های تو
   در کدام نقطه از دلتنگی چشم های من
   جا خوش کرده است!
   که دستانم از فاصله ی دستانت می ترسد!
   من نمی دانم؟!...
   چرا درخت های این حوالی
   می توانند تو را از چشم های من بخوانند
   و یا پنجره بر دیوار, هر شب
   به سکوت چشم هایم خیره می شود...
   اصلا" من نمی دانم؟!...
   چرا هر چه می گذرد
   سطر سطر این شعر دارد همه از تو می شود!
   انقدر که شب نیز در این سکوت
   به سفیدی این سطرها,ایمان می اورد
   من نمی دانم؟!...
   که این احساس بازیگوش
   در کدام لحظه
   به تنهایی پاییزی دلم سلام کرد!!!
   اما...
   اما من می ترسم!
   من از سفیدی این واژه ها می ترسم
   من از دلتنگی چشمانم
   از خاطره ی خنده های تو
   از خیال هر شبت... 
   من از این انتظار دوست داشتنی مشترک
   از این احساس بازیگوش... می ترسم!
   من از ارامش این شعر!!!
   از سکوت چشم گذاشته بر دیوارهای این کافه
   می ترسم!...


  +من از اینکه دوستت داشته باشم,... می ترسم!
  +من از اینکه دوستت نداشته باشم,... می ترسم!

  پ.ن:مرا با سایه ام تنها بگذار

 

 

عطر خاطره ات
پرسه می زند این حوالی!
حوالی این نیمه شب بغض الود
دلم برایت تنگ شده
تویی که هیچ وقت از تنهایی این کافه
عبور نخواهی کرد...
  

+ تویی که هیچ وقت اینجا را نمی خوانی!

 

نیمه شب 
ارامش غم انگیز کافه!
رها می شوم در سرزمین امن سایه ها
با چشمان بسته...
شب زمزمه می کند:
    sunday is gloomy                           
                                My hours are slumber less    
          Dearest the shadows I live with are numberless       
              Little white flowers will never awaken you              
        Not where the black coach of sorrow has taken you      
            Angels have no thought of ever returning you 
           Would they be angry if I thought of joining you  
                                        Gloomy Sunday      
                                   
                            .......  

 

نیمه شب پاییز
دلتنگی های زرد...
کافه ارام...
نیمه شب همیشگی
رها می شوم در خیال خیس شعرهایم
لحظه ای بیرون بیا
از برهنگی این شب نا تمام
از جادوی مهتاب پشت پنجره
از خطوط قهوه در ته فنجان
و یا از انحنای خاموش خیابان ها... پیاده روها...
لحظه ای بیرون بیا
و بگذار تمام شود
این نمایش دلگیر نگاه و خاطره
ای گمشده ی تمام این سال ها...
 

 

ای کاش
تو ارام و بی صدا می امدی
در این نیمه شب پاییز
با نی لبکی در دست
و ارامشی به رنگ چشمانت
شانه هایم را تکان می دادی
و دستانم را سخت می فشردی
ای کاش مرا از سیاهی این شب خاموش برمی داشتی
و می گذاشتی روی پیراهن سفید خودت
و لحظه هایمان را با تنهایی ماه قسمت می کردیم
من در چشمان تو...
و تو در چشمان من...
من از نگاه تو, لبریز...
تو از نگاه من, سرشار...
دست در دست
به سرزمین خواب وخاطره و خیال 
کوچ می کردیم...

 

 باد سردی بیرون از کافه می وزد
 موسیقی ارام,فضای کافه را گرم تر می کند
 تو روبه روی من نشسته ای ارام
 گاهی به پایین خیره می شوی
 و گاهی به انسوی پنجره
 فنجان را روی میز می گذارم
 و تو بی هیچ حرفی برش می گردانی!
 من به دستان تو نگاه می کنم
 تو به چشم های من
 کافه امشب ارام تر از همیشه است
 انقدر ارام که صدای نفس هایت را می توان شنید!
 لحظه ای می گذرد
 فنجان را بر می داری
 و پس از ان سکوت...
 سکوت می کنی
 سکوتت طولانی می شود
 سکوتت هر لحظه سردتر می شود
 انقدر که سردم می شود
 و نگاهم در نگاهت می لرزد...
 
 + نتوانستم تعبیرش کنم,...
 سکوت ان شبت را
 اما حالا می دانم چرا قهوه ی ان نیمه شب سرد!
 تلخ تر از همیشه بود...

 

+اپیزود اول: کافه
نیمه شب
هوا بارانی
شیشه های سرد و مه گرفته ی کافه
" من" گوشه ای
تنها نشسته ام
خیره به شمع
باران می شکند سکوت نیمه شب را...

 +اپیزود دوم: در مه دویدن
 دست هایم را رها که می کنی
 فاصله ات بیشتر می شود
 انقدر که شروع به دویدن می کنی
 من  صدایت می کنم
 اما تو رو به سوی مه...
 به راهت ادامه می دهی
 و من به دنبالت می دوم
 و خیره به قدم هایت که دور می شوند
 و تو در دور دست ها
 در سفیدی مطلق گم می شوی!
 "من" تنها می شوم
 "تو" تنها...!؟
 من می مانم و هزاره های نیامده ی بی تو
 تو...!؟

+اپیزود سوم: کافه
نیمه شب
هوا بارانی
شیشه های سرد و مه گرفته ی کافه
"من" گوشه ای
تنها نشسته ام
خیره به شمعی که دیگر نیست
مرور می کنم همچنان تمامی هزاره های نیامده
تمامی تعلق های گمشده!...
باران می شکند سکوت نیمه شب را...

 پ.ن:من سردم می شود از این همه تنهایی!

 

اهسته دور می شوی
و باغ در مه اهسته دور می شود
حالا که می روی...
مرا به خواب هایت ببر!




Archive